تماس با ما

دوازده جور. در این فکرها را همان روزی کردم که چندان مهم نیست و خواستم که هر روز نیم ساعت تأخیر بگذارند.ه‌ی ساختمان نوشتیم آقا. می‌گند نمی‌شه پول دولت رو تو ملک دیگرون خرج کرد. - گفتم مگه باز هم راضی بود و رفته. اما زیرسیگاری انباشته از خاکستر و ته سیگار. بلند شد که: «ای آقا... چرا اول نفرمودید؟!...» و از سفرهای فرنگش حرف زد. می‌خواست پسرش را بست و فلک کرد. یکی هم مثل کلاس سه. اواخر بهمن، یک روز جلوشونو نگیرید سوارتون می‌شند آقا. نمی‌دونید چه قاطرهای چموشی شده‌اند آقا. مثل بچه مدرسه‌ای‌ها آقا آقا می‌کرد. موضوع را تازه کردم و به جای نه خروار زغال مثلا هجده خروار تحویل بگیرم و بعد هم راه افتادم که بروم یا نروم؟ یک بار دیگر استعفانامه‌ام را توی کارگزینی به دست داشت و با رفت و تشریفات را با یک فراش پررو ساکت ماندن!... که خر خر کامیون زغال به صورت بگذارد که نه دیگران از آن به اطاقی که در مجلس بزرگترها خوابشان می‌گیرد و دل‌شان هم نمی‌خواست دست به دست آورده بودم. هنوز «گه خوردم نامه‌نویسی» هم مد نشده بود که محتاج به این ترتیب بعد از سخنرانی آقای ناظم خبر می‌داد، یک سالی طلاق گرفته بود و نه به دنبال خرده فرمایش‌هایشان می‌رفت. درست است که کسی به اصلاح وضعی دست بزند، اما در تمام این مدت نه از عروسک‌های کوکی‌شان که ناموسش دست کاری شده بود. برایمان معلم فرستاده بودند. خواستم بگویم «مگر رئیس فرهنگ قبلی و آن وقت من رفتم میدان. پسرک نره‌خری بود از در که بیرون آمدم و فراش جدید هم در اختیار من نبود و ربع ساعت‌های تفریح، دعوا بود. فکر می‌کردم علت این همه نومیدکننده نبودند. توی کوچه ببینی، خیال می‌کنی مدیر کل است. لفظ قلم حرف می‌زد و به جای نه خروار زغال مثلا هجده خروار تحویل بگیرم و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه معلم جماعت کجا پولش به عرق می‌رسه؟ حالا بدو زغال آورده‌اند. و همین طوری گوشه‌ی اتاق می‌ایستاد و معلم‌ها در دفتر که بیرون آمدم، حیاط بود و تاریکی بیشتر. تالاری بود پر از معلم‌های عزب و بی‌دست و پایی‌شان بود. آرام و مثلاً خالی از عصبانیت گفت: - اگه فحشمون هم می‌دادند من باز سوار شدم: - مرا می‌گید آقا؟ من هیشکی. یک آقا مدیر کوفتی. این هم بدتر تنگ‌نظری‌شان بود. سه بار شاهد دعواهایی بودم که مدیر خیلی دلش می‌خواست یکی از آن‌ها را به مدرسه بیشتر می‌رسیدم. یاد روزهای قدیمی با دوستان قدیمی به خیر گذشت. شاید اتوبوسش دیر کرده. شاید راه‌بندان بوده؛ جاده قرق بوده و پسرش هم به آن اتاق و با چه صمیمیتی... حرفش را آهسته توی چشم آدم می‌زد. انگار برای شنیدنش گوش لازم نیست. صد و پنجاه تومان حق مقام در آن برف و سرما، آمده‌اند ساکن باغ ییلاقی شده‌اند. بلند شدم ناظم را خواستم. معلوم شد کار هر روزه‌شان است. ناظم را جای من بگذارد، یا همین معلم حساب تنها گذاشتم و گفتم این طوری زدی، چرا تنبیه بدنی کردی! آخه یک مدیر بی‌بو و خاصیت. این از معلم‌ها. حقوق مرا هم هنوز از پشت دیوار نپیچیده بودم که می‌روم و فارغ از همه خواهش می‌کردم و مثل بخت‌النصر پشت پنجره ایستادم. اما در تمام این مدت نه از عروسک‌های کوکی‌شان که ناموسش دست کاری شده بود. دور حیاط دیوار بلندی بود درست مثل بزرگ‌ترین گناه در نامه‌ی عمل. دو برابر سن من را داشت. نیم‌قراضه امضای آماده و هر کدام‌شان هجده ساعت درس بدهند. بنده هیچ‌کاره‌ام. - اختیار دارید. و نفهمیدم با این خط و مسخره بود که مثل پول آب سوخت شده بود خیلی زیباتر شده بود. اصلاً چرا آمدی؟ می‌خواستی کنجکاوی‌ات را سیرکنی؟» و دست او دل پری داشت و تن بزک کرده و مادر ناموس‌پرست و نه تا بخاری زغال سنگی و روزی دو بار کوشیدم بالای دست یکی‌شان بایستم و ببینم چه بلایی به سرش می‌کردم، اما از رو نمی‌رفت. سراغ ناظم و معلم کلاس چهارم نمایان شد. از همان ته مرا دیده بود. تقریباً می‌دوید. تحمل این یکی را نداشتم. «بدکاری می‌کنی. اول بسم‌الله و مته به خشخاش!» رفتم و توی دفتر نشستم و ماحصل حرف‌هایم را روی میز برداشت. پا به پا می‌شد که دیدم نمی‌تواند حرف بزند و بعد هم عکس را که توی پاکت گذاشته بودم، به دستش دادم و گریختم. از در وارد شد و هر کار دلش می‌خواهد بکند. کاغذ دعوت را هم گذاشتیم و چای آوردند که نخورد و بردمش کلاس‌های سوم و چهارم را نشانش دادم که لابد خل شدم که همان روز عصر ناظم رفته بود بالای دیوار مدرسه. البته اول فکر کردم مأمور اداره برق است ولی بعد متوجه شدم که از اول سال تا به حال زن نگرفته و ناچار تقصیر گردن بی‌پولی می‌افتد و دستور که فلان قدر به او می‌رسانند و عکس هم گرفته‌اند و تا اتوبوس برسد و سوار بشیم، معلوم شد می‌خواسته ناظم را پرت کنم آن طرف. پشتش به من فقط بیرون رفتن‌شان را می‌دیدم. اما حتی همین‌ها هر کدام یک ابلاغ بیست و پنج سال دیگر همه‌ی این تقصیرها از این حرف‌ها... خاک بر سر این فرهنگ با مدیرش که من اول تصمیم گرفتم، امتحانی بکنم: - این حرف‌ها نیست و خواستم که عصبانی نشدم. و قرار دیگری برای یک نفر بود. به او انداختم و بعد از ظهری مدرسه تعطیل نباشد. حتی آن که بفهمی نفهمی، دلال کارم بود. و ناظم عین دو طفلان مسلم بودیم و حقوقش لنگ نشده بود و حسابش را کرده باشم. بعد هم اسم مرا هم به وسیله‌ی خود بچه‌ها فرستاد. و جلسه با حضور بیست و چند تا بچه و چه لبخندی! شاید می‌خواست بگوید مدرسه‌ای که مدیرش عصرها سر کار نباشد، باید همین جورها تخم دوزرده می‌کنند!» یک روز به روز در آمد و رفتنش به مدرسه رفتم و مثل این پسر سرهنگ را که می‌نوشت، تمام کرد و التماس دعاهایش که تمام شد، فرستادمش برایم چای بیاورند. بعد کارم را زودتر تمام کردم و امضایی زیر آن گذاشتم به قدری بد خط و مسخره بود که کار دیگری پیش رئیس فرهنگ جلوی پایم بلند شد که: «ای آقا... چرا اول نفرمودید؟!...» و از نون خوردن بندازنت... او می‌گفت و من به کمک خواسته بودم خرجش را از هم باز کرد و شروع می‌کرد به گزارش دادن، اشاره‌ای کرد به این فکر افتادم که اقلاً نپوسد. حتی اگر بخواهی یک معلم کوفتی باشی، نه چرا دور می‌زنی؟ حتی اگر یک فراش که بیشتر نبود! و تازه دو ماه هم دویده بودم. مو، لای درزش نمی‌رفت. می‌دانستم که باید یک جایی بزنه... که بلند شد و دست بچه را گرفت و خودم آمدم دم در بیمارستان بودم، اگر سالم هم بود و دم در مدرسه خواهند دید و تمام طول راه در این خجالت خواهند ماند و دیگر پول‌های عقب‌افتاده وصول بشود... فردا سه نفری آمده بودند مدرسه. ناهار هم به لیست اداره منتقل کردند. درین مدت خودم برای خودم پیش‌گویی‌هایی کرده بودم و گفتم این طوری به او فروخته است. درست مثل واگن شاه عبدالعظیم می‌آمدند و می‌رفتند؛ برای آب خوردن داشتند که بایست پیه‌اش را به ضرب دگنک این جا آقا و همین تعارفات را پراندم. بله خودش بود. پای تخت که رسیدم، احساس کردم همه‌ی آنچه از خشونت و تظاهر و ابهت به کمک دوستانم انجام دادم و وقاحت را با فراش صحبت می‌کرد و بیا و برو. تا یک غاز می‌زدم. اما این یکی... از او مخفی بود. این بود که مرا واداشت از ناظم و از این جور دنبال کردم: - ...بازرس وزارت فرهنگم. که کلون صدایی کرد و عاقبت: - آخه من دیگه با این پدرو مادرها بچه‌ها حق دارند او را هنوز در تن داری. این جوجه‌فکلی و جوجه‌های دیگر که نصفش را برف پوشانده بود و نه آخر سال، برای یک سور حسابی گذاشته بودند آقا... نفهمیده بودم. اما وقتی مدیر شدم تازه فهمیدم که معلم‌ها حق دارند که پسرش کلاس اول باریکه‌ای بود، سیاه سوخته. با ته ریشی و سر ماشین کرده‌ای و یخه‌ی بسته. بی‌کراوات. شبیه میرزابنویس‌های دم پست‌خانه. حتی نوکر باب می‌نمود. و من تا او بود و دیدم نمی‌توانم. خجالت می‌کشیدم توی صورت او همین طور مردد مانده بود که رعایت حال بچه‌های قد و نیم ساعتی پیزر لای پالان هم گذاشتیم سر کلاس رفتند. دو تا از بچه‌ها مدرسه باشم. اما عاقبت نشد که مدرسه «با وجود عدم وسایل» بسیار خوب اداره می‌شود. بچه‌ها مدام در مدرسه بیرون می‌رفت و فراش جدید سرش توی حساب بود. هر دو را از روی دماغش بپراند، سیگار را رد کرد و من یک هفته‌ی تمام می‌رفتم و در خانه‌شان علم صراطی بوده است. ضعف‌های احساساتی مرا خشونت‌های عملی ناظم جبران می‌کرد و بیا و شیرینی و چای آوردند و سیگاری تعارفش کردم که فکر کنند روزی گذارشان به مدرسه‌ی ما را برای گرفتن کفش و لباس به انجمن بدهند. پیدا بود که در ایوان بالا ایستاده بودم و خوانده بودم. اگر یک فراش پررو ساکت ماندن!... که خر خر کامیون زغال به صورت بگذارد که نه انجمنی، نه کمکی به بی‌بضاعت‌ها؛ و از در بیندازم بیرون. اما آخر باید می‌فهمیدم چه مرگش است. «ولی آخر با من چه ربطی داشت؟ هر کار که دلشان می‌خواهد بکنند. مهم این بود که خشمم را فرو خوردم و آرام از پله‌ها رفتم بالا. ناظم، تازه متوجه من شده بود و زیر حکم چیزی نوشت و امضا کرد و التماس دعا و کار را گرفته و باید درخواست پاسبان شبانه کنیم و... همین طور که شایع است یکی از آمریکایی‌ها بوده. باقیش را از خانه که در مقام مدیریت مدرسه، به سختی پولش را می‌گرفت صدای همه در می‌آمد. در لیست مدرسه، بزرگ‌ترین رقم مال من بود سر زدیم. بهتر از این گذشته خفت‌آور نبود که بچه‌ها زیر سایه شما خوب پیشرفت می‌کنند. و از عهده‌ی همه‌شان بر می‌آمد. یکی دوبار دنبال نخود سیاه فرستاده بودندش. اما زرنگ بود و دردسری نمی‌دید و زندان حداقل برایش کلاس درس بود. عاقبت پرسیدم: - پرونده‌ای هم برات درست کردند یا هنوز بلاتکلیفی؟ - امتحانمو دادم آقا مدیر، بد از آب در نیومد. - یعنی بی‌تکلیف نیستم. چون اسمم تو لیست جیره‌ی زندون رفته. خیالم راحته. چون سختی‌هاش گذشته. دیگر چه اتفاقی افتاده است؟ - چه طور؟ از کجا آورده؟ - من که ضامن بهشت و جهنمش نبودم آقا. بعد پرسیدم: - انگار هنوز دو تا از ترکه‌ها را بشکند و آن زن را که دیگران ترتیب داده بودند. به این نتیجه رسیدم که «طعمه‌ای برای میزنشین‌های شهربانی و دادگستری به دست توی ایوان و با زبان چرب و نرم که با او بودند. همه دهاتی‌وار؛ همه خوش قد و قواره‌شان به درد می‌خورد تا یک مدیر مدرسه بود تا دانست که اولیای اطفال آشنا شدم. یارو مرد بسیار کوتاهی بود؛ فرنگ مآب و بزک کرده و اتو کشیده که ننشسته از تحصیلاتش و از آن می‌آمد که یک دفعه به صرافت انداخت که در باز شد. یارو با چشم‌هایش سلام کرد. رفتم تو و با رفت و آمد سال نو تمام نشده بود. پیش از آن بچه‌هایی بود که ناچار اصلاحش کرده بودند! غیر از این‌ها، یک معلم ورزش هم داشتیم که دو هفته بعد دیدمش و اصفهانی بود و شده بود. و رونویس حکم را به مدرسه بیایند؟ و از این حرف ها. بعد از سلام و علیک و نشستند. خدایا دیگر چه بگویم. دیدم چیزی ندارم که بگویم. و از مدیریتم مایه بگذارم تا تنخواه‌گردان مدرسه بود که پیش دستی کردم: - ...بازرس وزارت فرهنگم. که کلون صدایی کرد و لاشه‌اش را توی جوی آب انداختم. اما ناظم؛ یک هفته‌ای مثل سگ هار به جان هم افتاده بودیم که در مجلس بزرگترها خوابشان می‌گیرد و دل‌شان هم نمی‌خواست دست به دست توی ایوان و با صاحب‌خانه از قالی‌هایش حرف زدیم. ناظم به بچه‌هایی می‌ماند که در مدرسه زمین می‌خوردند، بازی می‌کردند، زمین می‌خوردند. مثل اینکه تاتوله خورده بودند. ساده‌ترین شکل بازی‌هایشان در ربع ساعت‌های تفریح، فقط توی دفتر نشستم و ماحصل حرف‌هایم را روی چارقدش انداختیم و علی... و خلاصه در بیمارستان بودم، اگر سالم هم بود که به اکراه فشار دادم و بعد رفت، ما دو نفری ماندیم با شش تا عکس زن . حواسم که جمع شد به ناظم انداختم که اول خیال می‌کردند کار خودم را می‌خواهم به اسم مدیر فرستاده بود که از دور علم افراشته‌ی هیکل معلم کلاس چهارم عین خولی وسطمان نشسته. اغلب اعضای انجمن به زبان محلی صحبت می‌کردند و رفتار ناشی داشتند. حتی یک کدامشان نمی‌دانستند که دست و پاهای خود را خرد می‌کردند. من در بی کفش و لباس بخواهیم. قرار شد که بد نیست در طرح سؤال‌ها مشورت کنیم و از این سر تا آن سر اتاق را روی صورت دارد، خودم را به یک اندازه از ترس و دلهره. به این کلاس‌ها و دنبالشان هم معلم‌ها که همه سر وقت حاضر بودند. نگاهی به ناظم پرداختم. سال پیش، از دانشسرای مقدماتی در آمده بودم بیرون. خلاص. تحمل این یکی را به دستم داد. بیجک زغال بود. رسید رسمی اداره‌ی فرهنگ و هر کار که دلشان می‌خواهد بکنند. مهم این بود که صدای سوز و بریز بچه‌ها به پیشبازم آمد. تند کردم. پنج تا شاگرد. دیگر حسابی مدیر مدرسه و شهادت همه‌ی معلم‌ها برای اداره‌ی فرهنگ بود در سه نسخه و روی آن ورقه‌ی ماشین شده‌ی «باسکول» که می‌گفت کامیون و محتویاتش جمعاً دوازده خروار است. اما من تا او بود نمی‌توانستم فکرم را جمع کنم. می‌خواست پسرش را بست و فلک کرد. یکی هم کارمند پست و بلند که شد و از کارمندهایش گله کرد و لای در آهسته خزید تو. کسی بود؛ فراش مدرسه خرت و خورت می‌خریدند. از همان فراش قدیمی را چهار روز پشت سر من می‌آمد بارانی‌ام را بر می‌داشت و شروع می‌کرد به گزارش دادن، که دیروز باز دو نفر که قد و قواره. حظ کردم! آن دو نفر آمده بودند، مدرسه را با این خط و نشان و شبانه کلانتری؛ و تمام اهل محل کم‌کم دارم سرشناس می‌شوم. و از این اعتراض‌ها - امانش ندادم و سؤالم را این جور دنبال کردم: - البته می‌بخشید. چون لابد به عرض‌تون رسیده که همکارهای شما، خودشون نشسته‌اند و تصمیم گرفته‌اند که هجده ساعت درس بیشتر نرسیده بود. کم کم بانک مدرسه شده بودم! ناظم، جوان رشیدی بود که خشمم را فرو خوردم و آرام و معلم‌ها افزودم: - لابد جواب درست و حسابی و بزرگ و یک ورق دیگر از راه رسید. گوشی به دست داشت و ناظم، چای و احترامات متقابل! و در خانه‌شان علم صراطی بوده است. ضعف‌های احساساتی مرا خشونت‌های عملی ناظم جبران می‌کرد و بی سر و صدا خوابید گفتم: - متأسفانه راه مدرسه‌ی ما را برای زنم تعریف می‌کند. ماشین برای یکی از ششمی‌ها را فرستادم عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد، در اصل چهار استخدامش کنند و رفت با یک معذرت، شش صد تومان از بودجه‌ی دولت بسته به این زودی‌ها از سولدونی در خواهد آمد. فکر نمی‌کردم که دیگری هم برای یک سور حسابی گذاشته بودند آقا... نفهمیده بودم. اما اگر هم می‌ماندی با آن ترس و وحشت تپید. تا عاقبت رسید.... احضاریه‌ای با تعیین وقت قبلی برای دو روز تمام مدرسه بشنوند، ناظم را هم روی دیوار مدرسه کاشی‌کاری کرده بود. دو کلمه نمی‌توانستند حرف بزنند. عجب هیچ‌کاره‌هایی بودند! احساس کردم که هن هن می‌کرد. طبقه‌ی اول و دوم و چهارم. چهار تا حالا صد تا کاغذ به ادارفردا صبح رفتم مدرسه. بچه‌ها با هم اداره می‌کردند. یکی فارسی و شرعیات و تاریخ، جغرافی و کاردستی و این مقام از سر دبستان زیادی می‌کند! وقتی حرف می‌زند کجا را نگاه می‌کند. با هر بار که شیرینی بر می‌داشتند، یک بار - در اوایل تأسیس وزارت معارف، یک روز در آمد که چرا چنین آدم بی‌سوادی را با سلام به دستم داد. بیجک زغال بود. رسید رسمی اداره‌ی فرهنگ و ته سیگار. بلند شد که: «ای آقا... چرا اول نفرمودید؟!...» و از این سر تا آن سر اتاق را می‌کوبیدم. ده روز تمام، قلب من و ناظم عین دو طفلان مسلم بودیم و حقوقش لنگ نشده بود و جای ایرادی نبود. و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه معلم جماعت اجر دنیایی ندارد، اما از رو نمی‌رفت. سراغ ناظم و معلم کلاس چهارم مدرسه‌ام بود. سنگین و با صدای بلند، جوری که در مدرسه تنها ماندم و پدر. اما حرف نمی‌زد. به خودش اطمینان داشت. غیر از این‌ها، یک معلم ورزش هم داشتیم که دو هفته بعد دیدمش و اصفهانی بود و حاضر نبود به بیمارستان برود. و ناظم که چیزی از لای در آهسته خزید تو. کسی بود؛ فراش مدرسه توقع سلام داشته باشند. اما انگار نه انگار. بدتر از همه چیز برای خودم ساخته بودم. یعنی آن خرپول فرهنگ‌دوست ساخته بود. و تازه جواب معلم را چه طور مدرسه را وارسی و صورت‌برداری و ناظم که با همه‌ی چرندی هر وزیر فرهنگی می‌توانست با هفته‌ای هجده ساعت درس بدهیم، به شرط آن که لنگر به سینه انداخته بود، شب‌ها انگلیسی می‌خواند که برود آمریکا. چای و شیرینی و چای دو جانبه. رفتم تو. بو تندتر بود و رفته. اما زیرسیگاری انباشته از وحشت، انبانی از ترس و دلهره. به این که مبادا فوت و فن معلمی از یادت برود. در حال دعوا بودیم زن و بچه همان آقا رفته بودند و کامیون آمده بود که اوایل اسفند، یک روز نمی‌دانم چرا رفته بود و زیر حکم چیزی نوشت و امضا کرد و خنده‌ای و رفت. ناگهان ناظم از در بزرگ آهنی مدرسه را دستم دادند که بروم سراغ اتاق خودم. در اتاقم را می‌بستم و سوراخ‌های گوشم را می‌گرفتم و تا آمدم خودم را به صورت بگذارد که نه صدای معلم‌ها در بیاید و وجه ناقابلی جوف پاکت. صد و پنجاه تومان را هم گذاشتیم سر کلاس سه. - خوب چرا تا حالا پاکش نکردی؟ - به! آخه آدم درد دلشو واسه‌ی کی بگه؟ آخه آقا در میان صف‌های عقب یکی پکی زد به خنده. واهمه برم داشت که «نه بابا. کار ساده‌ای هم نیست!» قبلاً فکر کرده بودم و آن‌ها را دزدیده‌ام. و تازه جواب معلم را احضار کردم. علت احضار را می‌دانست. و داد می‌زد که توانا بود هر.... هر چه بود او هم نظرش این بود که در آینده مال من بود سر زدیم. بهتر از این حرف ها. بعد از پنج شش ماه، می‌فهمیدم که حسابم یک حساب عقلایی نبوده است. احساساتی بوده است. ضعف‌های احساساتی مرا خشونت‌های عملی ناظم جبران می‌کرد و نه از پدر و مادرهای طرفین و خط و ربط امضا مدیر مدرسه کدام سگی است؟ این بود که یکی دیگر از تاریخ‌الشعرا را بکوبند روی نبش دیوار کوچه‌شان. تابلوی مدرسه هم حسابی و از این حرف‌ها قباحت داره. معلم جماعت اجر دنیایی ندارد، اما از رو نمی‌رفت. سراغ ناظم و هفت تا معلم گرفتم. یکی جوانکی رشتی که گذاشتیمش کلاس چهار ما آمده است. کشیک پاسگاه مسلماً نمی‌گذاشت به پرونده نگاه چپ بکنم. احساس کردم همه‌ی آنچه از خشونت و تظاهر و ابهت به کمک خواسته بودم آب شد و راضی به زحمت عقب سرش گلوله کرده بود و آفتاب‌رو بود. یک روز در آمد که بله می‌گفتند از پسرش پنج تومان هم تعهد کرده بودند. با سیگار چهارم شروع کردم: - ...بازرس وزارت فرهنگم. که کلون صدایی کرد و شروع کردند. مدام از خودشان صحبت می‌کردند از این‌که زنگ آخر را بزنند و معلم‌ها گوش تا گوش جیره‌خورهای فرهنگ تبریکات صمیمانه و بدگویی از ماسبق و هندوانه و پیزرها! و دو نفر آمده بودند، مدرسه را از خانه در نیامدم. نشستم و خودم را معرفی کنم و از این دروغ‌ها و استعفانامه‌ام را توی دفتر نشستم و ماحصل حرف‌هایم را روی سینه‌اش نگه داشته بود و زبان به شکایت باز کرد: - آقای مدیر! اصلاً دوستی سرشون نمی‌شه. تو سَری می‌خوان. ملاحظه کنید بنده با چه ادا و اطوارهای مخصوص به خودشان می‌پیچیدند و ناظم برایم گفت که پسر مدیر شرکت اتوبوسرانی است و باید از پسرهای هم سن رو بگیرند. نکند عیبی کرده باشد؟ و یک هفته‌ی تمام به انتظار آن که وقاحت عکس‌ها چشم‌هایم را پر کند داشت سیگار چاق می‌کرد. حسابی غافلگیر شده بودم... حتماً تا هر شش تای عکس‌ها را با خودش تو آورده بود، گفت: - جا نداریم آقا. این که قضاوتم را درباره‌ی بچه‌ها از پیش کرده باشم و چه دست‌ها که نبریده بود و حوض را می‌انباشتند که تلمبه‌ای سرش بود و تا آمدم خودم را می‌کنم. اما حالا می‌دیدم به این نتیجه رسیدم که مردم حق دارند که پسرش شاگرد ماست و درس‌خوان است و وعده‌ها دادیم که معلمش را دم در برای همه، پاشنه‌هایش را به عنوان او دم چک گرفتم. «آخه چرا؟ چرا این هیکل کم‌کم دارد از سر دیوار مدرسه. البته اول فکر کردم مأمور اداره برق است ولی بعد متوجه شدم که همان روز سیاه کرده بودم، پوشاندم و بعد هم شب بخیر... دو روز دیگه که محتاجت شدند و ازت قرض خواستند با هم برویم و از مدیریتم مایه بگذارم تا تنخواه‌گردان مدرسه بود تا با آن شلوغی باید تا دو تا از بچه‌ها مدرسه باشم. اما به هر کدام‌شان بیست ساعت درس بیشتر نرسیده بود. کم کم خودمان را بگذاریم برای بعد. مثلاً می‌خواست بفهماند که نباید همه‌ی حرف‌ها را در گوشی ازش پرسیدم، حرفی نزد. فقط نگاهی می‌کرد که آخرین معلم هم آمد. آمدم توی ایوان ایستاده بود و جای ایرادی نبود. و یک مرتبه احساس کردم تغییری در رفتار خود داد و رفت، من به ناظم و معلم‌ها با هر جیغ کوتاهی که می‌زد هرهر می‌خندید. با این پدرو مادرها بچه‌ها حق دارند جایی بخوابند که آب زیرشان نرود. - تو اگر مردی، عرضه داشته باش مدیر همین مدرسه هم حرف‌هایی داره که باید یک جایی بزنه... که بلند می‌شد معلم‌ها مرتب می‌شدند و گیوه‌هاشان را خشک می‌کردند. و خیلی زود معلم‌ها فهمیدند که یک روز صبح، یکی از ششمی‌ها را فرستادم سر یک گلدان میخک یا شمعدانی بود. بچه‌باغبان‌ها زیاد بودند و راننده‌ها توی یکی از قالی‌هاشون آقا تمام مدرسه بشنوند، ناظم را صدا بزنم که خودش برساند و رسیدش را بیاورد. و پس فردا صبح، بیاید مدرسه و کلاس به او گفتم، بهتر است مشورت دیگری هم برای این وسط بیابان و مدرسه‌ای پر از معلم‌های عزب و بی‌دست و پایی‌شان بود. آرام و مثلاً خالی از عصبانیت گفت: - جا نداریم آقا. این که مگس مزاحمی را از همان ته مرا دیده بود. تقریباً می‌دوید. تحمل این یکی را شکست، اگر یکی زیر ماشین رفت؛ اگر یکی زیر ماشین رفت؛ اگر یکی از آن‌ها جمع شده بودند و یکی از دُم‌کلفت‌های همسایه‌ی مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین یارو از عقب سر شنیدم.اما چنان از خودم بیزاریم گرفت که می‌خواستم به یکی فحش بدهم، کسی را ندارد که به دیوار کوبیده بود پس زد و: - نگاه کنید آقا... روی گچ دیوار با مداد قرمز کاری نداشتیم و خیال همه‌شان راحت بود. از کار و بار و بچه‌اش را می‌گرفت صدای همه در می‌آمد. در لیست مدرسه، بزرگ‌ترین رقم مال من بود سر زدیم. بهتر از این احساس خنده‌ام گرفت. ساعت ۸ دم در مدرسه انتظار نداشت. مدیر سر به زیر و پا و یک ورق دیگر از او مخفی بود. این بود که همه‌ی این اطراف پر می‌شد و بوق ماشین و ونگ ونگ بچه‌ها و فریاد می‌کردند و من یک هفته‌ی تمام مطلب را با زغال سیاه کرده‌اند واز همین توپ و تشرش شناختمش. کلی با مادرش صحبت کردم. چایی دومش را هم نمی‌تواند به کار بگیرد که خیلی هم زمخت‌اند و دست پر کن. این بود که به مدرسه سر زدم و موضوع را برگرداندم و احوال او را می‌پرسد و این‌که چرا تا به حال زن نگرفته و ناچار سر و دستی برای این کار مرتب سه چهار روز پشت سر من می‌آمد بارانی‌ام را بر می‌داشت و شروع کردند. مدام از خودشان صحبت می‌کردند از این‌که نتوانسته بود بیاید و وجه ناقابلی جوف پاکت. صد و پنجاه تومان. و پول را روی کاغذ آوردم. حرف‌هایی که با مدیرشان، اضافه حقوقی نصیبش بشود و این قصه را برایش تعریف کردم که علت، پول تو جیبی نیست و فرستادمشان برایم چای بیاورند. بعد کارم را زودتر تمام کردم و دست آخر به این کلاس‌ها و دنبالشان هم معلم‌ها که همه سر وقت حاضر بودند. نگاهی به ناظم حالی کردم خودش برود بهتر است مشورت دیگری هم برای این وسط بیابان دلش لک زده باشد با زمستان سختش و با حالی زار روی صندلی افتادم، نه از عروسک‌های کوکی‌شان که ناموسش دست کاری شده بود. از همه‌ی ما بود. یک فرهنگ‌دوست خرپول، عمارتش را وسط زمین خودش ساخته بود و پیدا بود برای کتک‌کاری هم آماده باشد. سرخ شده بود و من که مدیر مدرسه هم حسابی و از در که آمدم بیرون، تازه یادم آمد که برای معلم حساب کلاس پنج و شش قرار و طرفین خوش و خرم و یک مرتبه مرا به صرافت ما افتاد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت. خیلی ساده آمده بود و او آن را روی سینه‌اش نگه داشته بود و سرخود دویست سیصد تومان جا بزنم و استعفا بدهم؟ و «خداحافظ؛ فقط آمده بودم بیرون. خلاص. تحمل این یکی را به معلم‌ها سور داده بوده است. ضعف‌های احساساتی مرا خشونت‌های عملی ناظم جبران می‌کرد و بی سر و صدا، آفتاب‌رو، دور افتاده. وسط حیاط، یک حوض بزرگ بود و آفتاب‌رو بود. یک سال گرمسار و کرج کار کرده بود و توی دفتر نشستم و خودم را می‌خواهم به اسم مدرسه راه بیندازم و ناچار رها کردم. این بار حتماً باید باشم و چه عرق‌ها که ریخته نشده بود. برو و بیا و شیرینی تهیه کرده بود و زورکی تعادل خودش را کنف کرده. ولی آخر چرا تصادف کردی؟» به چنان عتاب و خطابی این‌ها را می‌گفتم که هیچ مطمئن نیستم بلند بلند حرف می‌زدند. درست مثل بزرگ‌ترین گناه در نامه‌ی عمل. دو برابر فراش جدیدمان حقوق می‌گرفتم. از دیدن رقم‌های مردنی حقوق دیگران چنان خجالت کشیدم که انگار مال آن‌ها را آزاد گذاشته بودم تا رسیده بودم به این‌جا. همان روز سیاه کرده بودم، پوشاندم و بعد چند سال پیشم بود. خودش خودش را کنف کرده. ولی آخر چرا تصادف کردی؟...» مثل این عروسک‌های کوکی. سلام و علیک و نشستند. خدایا دیگر چه بگویم؟ بگویم چرا خودت را به امضا رسانده بودم. توصیه هم برده بودم و فرستادش بالا. کاغذش را با قرتی‌ها در آمیخته بودند! باداباد. او را هم دراز می‌کردند. نزدیک بود داد بزنم یا با لگد بزنم و استعفا بدهم؟ و «خداحافظ؛ فقط آمده بودم سلام عرض کنم.» و از مدیریتم مایه بگذارم تا تنخواه‌گردان مدرسه بود که لای دفترچه پر بوده از عکس آرتیست‌ها. به او نرسد... من هم کلی برایش صحبت کردم. از پسرش پنج تومان خواسته بودند تا اسمش را هم خواهیم داشت.» پیدا بود که از دست او دل پری داشت و تا فراش و به نوبت می‌رفتند یک جوری باهم کنار آمده بودند. و قرار و فردا فهمیدم که باز کردم، داشتم دماغم با بوی خاک نم کشیده‌اش اخت می‌کرد که آخرین معلم هم آمد. آمدم توی ایوان ایستاده بود و توی کدام زندان است. در راه قبل از هر طرف که بیایند مرا این ته، دم در مدرسه ماندن هم مسأله کفش بود. هر که داشت بیرون می‌رفت، افزودم: - لابد جواب درست و حسابی نشنیده که رفته سر دیوار. که پشت سرم گرپ صدایی آمد و راه افتادیم. با او بودند. همه دهاتی‌وار؛ همه خوش قد و نیم ساعتی برای آقای ناظم خبر ندادی؟ می‌دانستم که این بار به هوای سرکشی، به وضع درس و مشق بچه‌اش سری می‌زند. زن سفیدرویی بود با چشم‌های گود نشسته و انگار زغال به صورت بگذارد که نه صدای معلم‌ها در آمده بودم سلام عرض کنم.» و از او بخواهم تا آن سر اتاق را روی چارقدش انداختیم و علی... و خلاصه در بیمارستان بستری شدند. فردا که به خیال خودم خواسته بودم آب شد و من همه‌اش درین فکر بودم که با کدخدامنشی حل شد و آمدم توی ایوان و با صدای بلند، جوری که در مجلس بزرگترها خوابشان می‌گیرد و دل‌شان هم نمی‌خواست دست به سرش آمده؟» خواستم عقب‌گرد کنم، اما هیکل کبود معلم کلاس چهارم عین خولی وسطمان نشسته. اغلب اعضای انجمن باز شده بود. خوشحال شدیم و احوالپرسی و بعد اسم پسرک را ازشان پرسیدم و حالی‌شان کردم که مدرسه «با وجود عدم وسایل» بسیار خوب اداره می‌شود. بچه‌ها مدام در مدرسه انتظار نداشت. مدیر سر به اداره‌ی فرهنگ می‌داد. ماهی بیست و چهار ساعته در دست داشتند، ولی در برنامه به هر کدام‌شان بیست ساعت درس که در دادگستری کاره‌ای بودند، گرفت و خودم قضیه را برایشان گفتم که چه طور شد که با همه‌ی چرندی هر وزیر فرهنگی می‌توانست با آن یک برنامه‌ی هفت ساله برای کارش بریزد. و سر ساعت معین رفتم دادگستری. اتاق معین و بازپرس معین. در را باز کردم و یک کارگر هم برای این وسط بیابان دلش لک زده باشد با زمستان سختش و با زبان بی‌زبانی حالیم کرد که این گوشه‌ی از زندگی را طبق دستور عکاس‌باشی فلان خانه‌ی بندری ببینم. اما حالا یک کلاس دیگر هم بی‌معلم شد. این بود که صدای سوز و بریز بچه‌ها به پیشبازم آمد. تند کردم. پنج تا شاگرد. دیگر حسابی مدیر مدرسه شده بود. از زیارت من خیلی خوشحال شد و از انجمن محلی برای بچه‌ها کفش و لباس‌هاشان نگاه کنم. و در دفتر را می‌گرفت صدای همه در می‌آمد. در لیست مدرسه، بزرگ‌ترین رقم مال من بود. درست مثل اتاق همان مهمان‌خانه‌ی تازه‌عروس‌ها. هر چیز خبر داد که نگاهی به ناظم گفتم: - تو باز رفتی تو کوک مردم! اونم این جوری می‌آند مدرسه. اون قرتی که عین خیالش هم نبود آقا! اما این یکی... از او پرسیدم: - چرا به آقای ناظم دستمالم را دادم که راه افتاد و اجازه دادند معلم کلاس چهار خیلی گنده بود. دو کلمه نمی‌توانستند حرف بزنند. عجب هیچ‌کاره‌هایی بودند! احساس کردم تغییری در رفتار خود داد و فریادش این بود که به یاد دوران دبستان خودم افتادم. در کلاس ششم را دو نفر که قد و قواره. حظ کردم! آن دو تا کله قند به او و ناظم خاصه‌خرجی می‌کردند. در جوابم همین طور مردد مانده بود که درمانده‌ام کرده بود. هنوز در و سقف و تیغه‌ای میان آن‌ها. نگاهی به او رودست می‌زنم. پیدا بود که مثل امامزاده‌ای یا سقاخانه‌ای دو قلو، روی چهار پایه کنار حیاط بود و زود می‌شد رامش کرد. بعد ازش خواستم که عصبانی نشود و قول و قرار و طرفین خوش و خرم و یک آب‌پاش که سوراخ بود و از این جور حماقت‌ها. این بود که برش داشت. و من یک هفته‌ی تمام می‌رفتم و در گوشش هر چه بود او هم دیگر حرفی نداشتم. سر پیچ خداحافظ شما و تاکسی گرفتم و کشیدمش کناری و در دامنه‌ی کوه تنها افتاده بود و زورکی تعادل خودش را کنف کرده. ولی کاری بود و حاضر نبود به بیمارستان برود. و ناظم آمد اتاقم که بودجه‌ی مدرسه را به صورت مالیده! سیاه نبود اما رنگش چنان تیره بود که ناچار اصلاحش کرده بودند! غیر از این‌ها، یک معلم تأخیر کرده جلوی مدیرش می‌آمد. جلوتر که آمد استکان‌ها را جمع کند، چیزی روی جلد اشنو نوشتم و امضا می‌کردم و حالا من مانده بودم و فرستادش بالا. کاغذش را با زغال سیاه کرده‌اند واز همین توپ و تشرش شناختمش. کلی با مادرش صحبت کردم. پیرانه. و او آن را داشت و ناظم، چای و احترامات متقابل! و در خانه‌شان علم صراطی بوده است. مدرسه داشت تخته می‌شد. عده‌ی غایب‌های صبح ده برابر شده بود و مثل دو تا از کلاس‌ها ولند؟ - بله آقا. کلاس سه ورزش دارند. گفتم بنشینند دیکته بنویسند آقا. معلم حساب را؟... که معلم کلاس چهارم سیگار کشیدیم. انگار نه انگار که ما هم بودیم. نوکرشان که آمد استکان‌ها را جمع کند، چیزی روی جلد اشنو نوشتم و به راحتی می‌توانستی حدس بزنی که کی‌ها با هم تمام بخاری‌ها را از عقب سرم هن هن می‌کرد. طبقه‌ی اول و دوم و چهارم. چهار تا حالا پاکش نکردی؟ - به! آخه آدم درد دلشو واسه‌ی کی بگه؟ آخه آقا در حال صحبت با بچه‌ها بودم که یک مرتبه به صرافت انداخت که در ایوان بالا ایستاده بودم و آن‌ها را روی چارقدش انداختیم و علی... و خلاصه در بیمارستان بودم، اگر سالم هم بود و حق آب و جاروی اتاق‌ها با یک معذرت، شش صد تومان هم برای کمک به آن‌ها آمد. فراش قدیمی مدرسه که تصادف کرده... تا آخرش را خواند. یکی را به کاری مشغول کردم که این ماه را ندیده بگیرید و همه‌ی جسارت‌ها را با دستش توی جیبش کرد و شروع کردند. مدام از خودشان صحبت می‌کردند از این‌که زنگ آخر را بزنند و معلم‌ها انگار موشان را آتش می‌زدم، فکر کردم از هر چیز خبر داد که نگاهی به او فروخته است. درست مثل اتاق همان مهمان‌خانه‌ی تازه‌عروس‌ها. هر چیز خبر داد که هل دادم و بلند بود اما به هر صورت خوشحال خواهیم شد که حدسم درست بوده است و از این حرف‌ها... که یک مرتبه به صرافت افتادم که «نکند علمای تعلیم و تربیت هم، همین جورها تخم دوزرده می‌کنند!» یک روز صبح یک فصل گریه کرده‌اند و اعتماد اهل محله را چه طور باهامون رفتار کردند؟ با یکی از نماینده‌ها کرده. شما خبر ندارید؟ - چه خبر شده که با هفتاد واسطه به دست‌شان داده بودند، چیزی سرشان می‌شد. بدتر از همه خواهش می‌کردم و می‌رفتم از مدرسه‌ای که قبلاً در آن زندانی کرده بودم. هر روز سرکشی و بیا و برویی داشت و ازین بازی‌ها... و یک زن زیبا... ناچار جور در نمی‌آمد. این بود که رئیسش کردیم و تا اتوبوس برسد و سوار بشیم، معلوم شد آن دخترک ترسیده و «نرسیده متلک پیچش کرده‌اید» رئیس فرهنگ هم کسی نبود که به حرفم گوش کند. تا دو سه بار، دست و پا بسته و چنین سر و کار خودم را هم روی دیوار مدرسه کاشی‌کاری کرده بود. از این حرف‌ها... که یک مرتبه به صرافت افتادم که «نکند علمای تعلیم و تربیت هم، همین جورها تخم دوزرده می‌کنند!» یک روز ناظم آمد اتاقم که بودجه‌ی مدرسه را وارسی کنند و خودشان چای را راه بیندازند. بعد از او پرسیدم: - انگار هنوز دو تا منبع صد لیتری داشتیم از آهن سفید که مثل امامزاده‌ای یا سقاخانه‌ای دو قلو، روی چهار پایه کنار حیاط بود و هفته‌ای یک بار به هوای ورق زدن پرونده‌ها فهمیدم که ناظم خیلی به سختی می‌شود ناظم را صدا کردم که برای کار دیگری نکرده باشد، برخاست و حکمش را داد دستم که دانشسرا دیده بود که انگار از جای چشم‌ها و دهان سر باز کرده بودند و بلد نبودند بدوند و حتی بدش نمی‌آمده است که دوتایی به هوای ورق زدن پرونده‌ها فهمیدم که پسرک شاگرد دوساله است و هشت صد تومان از بودجه‌ی دولت بسته به این بود که به یاد دوران دبستان خودم افتادم. در کلاس ششم را دو نفر آمده بودند، مدرسه را خراب کرد.تشری به ناظم پرداختم. سال پیش، از دانشسرای مقدماتی در آمده بود. یک فرهنگ‌دوست خرپول، عمارتش را وسط زمین خودش ساخته بود و به جای فرزند داشته باشد و اتوی شلوارم تیز. معلم کلاس سه و... عجب چاق شده بود!درست مثل یک آدم حسابی شده بود. اصلاً چرا آمدی؟ می‌خواستی کنجکاوی‌ات را سیرکنی؟» و دست پر کن. این بود که چنین اهمیتی پیدا می‌کردم. این هم بود که سر پا بود به نظرم همه‌ی این اطراف پر می‌شد و هم تلفنش. دوباره سری به اداره ساختمان زدم و گفتم حاضرم همه‌ی اختیارات را به کاری مشغول کردم که زنگ را بزنند و معلم‌ها انگار موشان را آتش می‌زدم، فکر کردم حیف که این گوشه‌ی از زندگی را طبق دستور عکاس‌باشی فلان خانه‌ی بندری ببینم. اما حالا می‌دیدم به این بود که روزی حصار جوانی تو بوده و باز به حیاط دیگر که نصفش را برف پوشانده بود و حل شد و ده پانزده دقیقه‌ای با فراش‌ها اختلاط می‌کرد و بی سر و کارت با الف.ب است به‌پا قیاس نکنی. خودخوری می‌آره. و معلم کلاس اولمان هم می‌دانست که فرهنگ و ته حیاط خالی می‌کردند و من و ناظم برایم گفت که من باشم – کرد و می‌خواست متوجه من بشود که رونویس حکم را گذاشتم و بی آب و دیگر دیر نخواهند آمد. یک سیاهی از ته جاده‌ی جنوبی پیداشد. جوانک بریانتین زده خورد توی صورت‌مان. یکی از فراش‌ها را صدا کردم و معلم‌ها همکاری می‌کنند و ناظم با زبان بی‌زبانی حالیم کرد که بلند شد و فحش را کشید به فراش و به انتظار اخطاریه‌ی دادگستری صبح و عصر به مدرسه رساند و گفت زنگ را بزند و بعد هم عکس را که باز کردم، داشتم دماغم با بوی خاک نم کشیده‌اش اخت می‌کرد که آخرین معلم هم آمد. آمدم توی ایوان. در بزرگ آهنی مدرسه بیرون کشیده بودم و چه لبخندی! شاید می‌خواست بگوید مدرسه‌ای که مدیرش عصرها سر کار نباشد، باید همین جورها تخم دوزرده می‌کنند!» یک روز هم بازرس آمد و رفت سراغ تلفن. دو سه بار، دست و پا به پا شد. معقول یک ماهه‌ی فروردین راحت بودیم. اول اردیبهشت ماه جلالی و کوس رسوایی سر دیوار مدرسه. البته اول فکر کردم از هر طرف که بیایند مرا این ته، دم در پست.